محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
159
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عاد متأخر و باقيماندهء عاد قديم بودند . و چون فرستادگان عاد بر معاوية بن بكر فرود آمدند ، ماهى پيش وى بماندند و شراب خوردند و دو كنيز معاوية بن بكر بر ايشان آواز خواندند . يك ماه راه آمده بودند و يك ماه اقامت گرفته بودند و چون معاويه ديد كه اقامتشان دراز شد و قومشان آنها را فرستاده بودند كه براى رفع بليهء خشكسالى دعا و استغاثه كنند اين كار را خوش نداشت و گفت : « خالگان و دامادهايم نابود شدند و اينان مهمانان منند كه بر من وارد شدهاند و ندانم چكنم و شرمم آيد بگويم كه به دنبال مقصد خويش روند كه پندارند از طول اقامتشان دلگير شدهام ، اما قومشان از رنج و عطش تباه شدهاند . » و اين قصه را با دو كنيز نغمه گر خويش بگفت و گفتند : « شعرى بگوى تا برايشان بخوانيم و ندانند از كيست شايد به جنبش آيند . » معاويه شعرى بدين مضمون گفت : « اى قيل ، برخيز و دعا كن » « شايد خدا ابرى برساند » « و سرزمين عاد را سيراب كند » « كه مردم عاد از عطش سخت » « سخن نتوانند گفت و پير فرتوت » « و جوان ، اميد باران ندارد » « حال زنان بد نبود و اكنون » « زنان نيز بيوه شدهاند » . « حيوانات وحشى آشكارا سوى عاديان مىشوند » « و از تير آنها بيم ندارند » « و شما در اين حال شب و روز به دلخواه مىگذرانيد »